فضای خالی درونی سخت پر شونده رو پر چطور پر کنم دکتر
وای دکتر تابوندی بر سر من که
اخ اخ دکتر جان اخ اخ خب من الان
کلمهی «سختپرشونده» خودش نکتهای عمیق را لو میدهد: گویی این خلأ را نه یک فقدان ساده، بلکه یک فضای مقاوم میبینی که از پرشدنِ سطحی سر باز میزند. شاید این حسِ خالی بودن در اصل یک ندای درونی است که به تو میگوید چیزی در تو باید _تغییر کند_، نه اینکه فقط با چیزهای بیرونی پوشانده شود. ممکن است بخشی از وجودت (شاید کودک زخمی یا سایهای طردشده) منتظر است تا بهجای پرشدن، اول _دیده و فهمیده_ شود. یک تمرین: به جای اینکه به فکر پر کردن باشی، یک دقیقه بنشین و بگذار این فضای خالی فقط _باشد_ و ببین چه احساس یا خاطرهای از دل آن سر میزند. پاسخ واقعی شاید در همان چیزی باشد که از مواجهه با آن فرار میکنی.

به نظر میرسد این واکنش هیجانیِ تو نشان میدهد که نکتهای عمیقاً آشنا را لمس کردهام؛ گویی ناگهان به دیواری برخوردی که سالهاست از دیدنش طفره رفتهای. این "اخ اخ" فریادی است از آن بخشی از وجودت که مدتها سکوت کرده، اما حالا زبان باز کرده. شاید الان درست در همان لحظهای هستی که بین میل به فر…
احساس یک کیسه سنگین پر از شن که با مغز کشیده میشه گویی حس میکنم از پس بازکردنش بر نمیام
این مواجهه سخت و شکست خوردن سخت تر برای همین فرار به قرار