هر روز نیاز دارم خودم را برای شروع روز کوک کنم، مثل وقتی ساز را کوک می‌کنند و شفاف‌تر می‌نوازد، ساز همان ساز قبلی‌ست، اما نت‌ها به او خوش‌آهنگ‌تر می‌نشینند.

هر روز نیاز دارم برای روبه‌رو شدن با اتفاقات جدید، چیزهایی را که دارم به خودم یادآوری کنم که نیاز به دست‌پاچگی نباشد و مقداری که ندارم را هم می‌توانم از کسی قرض بگیرم، یا حتی می‌توانم خلق کنم تجربه‌‌های جدید را. در تمام این سطوح نیاز به پیش‌بینی یا فکر کردن‌های بیش‌ازحد نیست؛ همین که قبل از افتادن وسط سیل کارها چند لحظه در بدنم بمانم و چیزهایی که دارم و هستم و حس می‌کنم را لمس کنم، گَرداش را بگیرم و دوباره سرجای خودش قرار دهم کافیست که در ادامه‌ی روز همان‌جایی قرار بگیرم که باید، یعنی پشتِ چشم‌ها و زیر پوستِ بدنِ خودم، در دهان و زبان و احساس و احوال خودم، جایی که می‌شود از آن‌جا تلخ و شور را چشید و خوشحال شد و رنجید...

در کل مثل یک پروسه‌ی کوچینگ است! آن‌ها که مادر نداشته‌اند یا هیچوقت با والدینشان رابطه عمیقی برقرار نکرده‌اند یا اگر رابطه‌ی عمیقی هم بوده حمایتی از نوعی که می‌خواستند را نداشته‌اند می‌دانند چقدر انجام چنین کاری لازم است، وقتی همیشه خلاء یک همراهیِ عمیقِ در دسترس را بیرون از بدنت حس کرده باشی بهتر می‌دانی که چقدر وجود چنین احساسی لازم است، حسی که از درون بجوشد و آنقدر سرسخت و حمایتگر باشد که در برابر هیچ قدرتی کوتاه نیاید.

گاهی نیاز دارم حتی قبل از رفتن به مهمانی، دیدن بعضی از آدم‌ها، قبل از سفر و حتی برای غذا خوردن هم دوباره خودم را کوک کنم، کوک روی یک مود خاص، یک حال خاص، یک احساسِ شفاف که می‌تواند نجات‌بخش باشد.

یک چیزی مثل نیت کردن است اما خیلی ابتدایی‌تر و خام‌تر.

نیت، برای لحظاتی چیزی از قلبمان را می‌کَند و در دست‌مان می‌گذارد تا بتوانیم نگاهش کنیم، فرصت کوتاهی‌ را فراهم می‌کند برای بازشناسایی یک بخش لمس نشدنی از وجودمان... بخشی که همیشه با ما بوده.

من حس می‌کنم هر کاری نیاز دارد قبلش به نیتی، نه لزوما برای خلق معنایی عمیق و پیچیده، بلکه برای یک یادآوریِ بسیار خام‌تر و ابتدایی‌تر از آنچه‌ هستم و احساس می‌کنم، چون معمولا همین چیز‌ها از دید‌ام پنهان می‌مانند و دست‌پاچه‌ام می‌کنند و اگر نیت نکنم یک چیز تصادفی یا برحسب عادت یا آنطور که میل دیگریست می‌چسبد بهم! البته این میلِ دیگری همیشه هم بد نیست، مشکل آنجاست که گاهی آنقدر قدرتمند است که بی‌آنکه متوجه باشم مرا با خود می‌برد و یک وقت اگر برگشتم و پشت سرم را دیدم می‌فهمم چقدر از چیزی که میل من بود فاصله گرفته‌ام بی‌آنکه بخواهم. نمی‌دانم شما چقدر چنین شکافی را حس کرده‌اید، بین آنچه هستید و آنچه همیشه خواسته‌اید و چقدر این دره‌ی عمیق و پر نشدنی‌ ناامیدتان کرده... نمی‌دانم.

من واقعا نیاز دارم صبح که از خواب بیدار می‌شوم نیت کنم؛ تا آنچه که حس می‌کنم، به بدنم متصل شود و آن همراهیِ همیشه در دسترسِ عمیق که از درون می‌جوشد و آنقدر سرسخت و حمایتگر است که در برابر هیچ‌قدرتی دست از من نمی‌کشد، خود را بر من آشکار کند.

0
10 لایک1 بازنشر0 نقل‌قول