مچ خودمو در حالی گرفتم که توی رختخواب به سقف تاریک اتاق خیره شده بودم، توی سرم برای خودم یه pity party راه انداخته بودم.
قریب به یک ساعت داشتم بابت همه چیزهایی که تا همین روز عصر هم باهاشون اوکی بودم، به شدت عزاداری میکردم.
حتی با یکی دو نفر هم همونجا، داخل سرم، دعوام شد.
بعد اومدم تاریخ فردا رو چک کنم که ببینم چه کارهایی دارم، یهو ناغافل دیدم که عه... آها.
سلام PMS.
سلام پدرسگ.

