#صائب

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

#صائب

0

چون نی نوازشی به لب خویش کن مرا
زان پیشتر که بندِ من از بند بگسلد
این رشته‌ی حیات که آخر گسستنی‌ است
تا کی گره به‌هم زنم و چند بگسلد؟
...


#صائب

1

کو جنون تا خاک بازی‌گاهِ طفلانم کنند؟
رو به هر جانب که آرم سنگ‌بارانم کنند...


#صائب

1

دل را نگاه گرم تو دیوانه می‌کند
آیینه را رخ تو پری‌خانه می‌کند

دل می‌خورد غم من و من می‌خورم غمش
دیوانه غم‌گساری دیوانه می‌کند

آزادگان به مشورت دل کنند کار
این عقده کار سبحه صددانه می‌کند

ای زلف یار سخت پریشان و درهمی
دست بریده‌ی که تو را شانه می‌کند🩸

سیلی که خو به گرد کدورت گرفته است
در بحر، یاد گوشه ویران…

11

زبانِ شکوه‌ی من، چشمِ خون‌فشانِ من است

چو طفلِ بسته‌زبان گریه ترجمان من است

#صائب

5

ما خنده‌ را به مردمِ بی‌غم گذاشتیم

گل را به شوخ‌چشمیِ شبنم گذاشتیم

...

مردم به یادگار اثرها گذاشتند

ما دستِ رد به سینه‌ی عالم گذاشتیم

#صائب

غزل کاملش رو اگه دوست داشتین ببینین...

21

ما تازه‌روی چون صدف از دانه‌ی خودیم

خرسند از محیط به پیمانه‌ی خودیم

مارا غریبی از وطن خود نمی‌برد

در کعبه‌ایم‌ و ساکن بت‌خانه‌ی خودیم

#صائب

1

نه پشتِ پای بر اندیشه می‌توانم زد

نه این درختِ غم از ریشه می‌توانم زد...

#صائب

5

چراغِ خلوتِ یکدیگرند سوختگان

مرا چو لاله دلِ داغدار می‌سازد

#صائب

10
پایان