منمم. همش فکر میکنم قبلا چجوری انقدر دوست پیدا میکردم و چجوری انقدر دوستشون داشتم و بهشون اعتماد داشتم و زندگیم چقدر پر بود. از بچگی و خامیم نبود. واقعا بینمون کلیک میخورد ولی الان هیچی . اونایی ام که دوست دارم نمیتونم داشته باشم به دلیل تناقضاات. شایدم زیادی سخت میگیرم و مثلا میخوام همه ی جوانب رو بسنجم. ولی جدا جوانب و عواقب داره. منم حوصله ندارم . دلم روابط آروم میخواد . از اون مدل که وقتی معاشرتمون تموم میشه هیچ حس بد یا فکر اضافه ای نداشته باشم که روحم رو آزار بده. ساده. بدون این که چیز حل نشده ای بینمون بمونه یا رومون سنگینی کنه.

سروا

احساس نیاز به ارتباط دارم. ارتباط های زیاد و سطحی به کار من نمیان. من آدم ارتباط های کم و عمیقم.اون ارتباط های عمیق که قبلا قلبم رو لمس می‌کرد و من رو بی نیاز می کرد، الان دیگه نیستن. بعضی از آدم ها رفتن (بیرونشون کردم؟) و آدم هایی که موندن هم هیچ کدوم مثل قبل نیستن. (مگه من مثل قبلم؟). دقیقت نمی دونم چی عوض شده و چی سر جاش نیست اما این چیزی که نیست، باعث میشه خیلی حس تنهایی کنم. الان دیگه توی خودم نمی بینم آدم های جدید وارد زندگیم کنم. حوصله ندارم از اول کسی رو بشناسم و بذارم کسی من رو بشناسه. کم حوصله و خسته ام. هرکسی که می شناسم هم همینطوره. انگار همین از دست رفتن ارتباطات عمیق هم از صدمات جنگ بوده. همه دارن دست و پا میزنن که زنده بمونن. نه پولی می‌مونه، نه وقتی و نه جونی. رابطه های زنده، به وقت گذروندن کنار هم نیاز دارن. این روزها کمتر از همیشه با دیگران وقت می گذرونم. بیشتر وقت ها تنها ام. زیاد می خوابم. قبلا توی چنین وضعی کتاب می خوندم و فیلم می دیدم اما الان اون هم سخت شده.

چرا فکر می کردم جنگ، با تموم شدن بمبارون تموم شد و خیال خام این رو داشتم که آسیب زیادی بهم نزد؟

54
6 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول