دستهایم را خیلی وقتها حس نمیکنم...
گاهی زیر بالش جا میگذارمشان و مدتها بعد میفهمم که خواب رفتهاند...
من و بدنم داریم با هم زندگی میکنیم اما از هم چیز زیادی نمیدانیم، ما داریم با هم سرکار میرویم و با هم همهی ظرفهای شام را تا آخر میشوییم، اما تمام مدت ساکتیم... امروز نگاهت کردم... مثل وقتی شاملو کوههای باهمِ تنها را دید... ما فقط منتظر بودیم که تمامِ موقعیتهای کسالتبارِ روزمان را که با همیم تمام کنیم تا بتوانیم با چیز دیگری مشغول شویم...
من هیچوقت چیزی از تو نپرسیدهام، همه چیز را برحسب عادت پیشبردهایم... تو هم چیزی نخواستهای معمولا، گاهی در حد خواب بیشتر یا شور و شیرین خواستن خوراکیها یا پرسیدن دربارهی مزهی غذا با هم تعاملاتی داشتهایم اما من چیز بیشتری میخواهم از این رابطه... دوست دارم بتوانم از تو بپرسم فارغ از چه باید و چه نباید... تو در کدام لباس خوشحالی؟ بپرسم اجازه میدهی کمی کلیپسم را سفتتر ببندم بخاطر اینکه دوطرف چشمهایم کشیدهتر شود و زیباتر بنظر بیایم؟ و اگر اجازه ندادی واقعا از خیر این زیبایی بگذرم... دوست دارم بگویم وقتم را برایت خالی کردهام، کمی حرف بزنیم؟ من با چه زبانی اصلا میتوانم با تو حرف بزنم؟ مطمئنم تو با من قهری با من که تو را همیشه دنبال خودم کشاندهام فقط...
