قایم شدی تو ماهیِ مرموزم
در دستهای آبیِ دریاچه
امشب کسی شبیهِ تو اینجا نیست
اما کسی شبیهِ من آنجا چه؟
قایم شدی تو ماهیِ مرموزم
در دستهای آبیِ دریاچه
امشب کسی شبیهِ تو اینجا نیست
اما کسی شبیهِ من آنجا چه؟

دوست داشتم میتوانستم شعر بگویم اما از آخرین باری که گفتهام دارد یکسال میگذرد
کلماتم با من قهراند اما شعرهام نه...
کودکان بیتاب را دیدهای؟ آنها که مادرانشان را کتک میزنند؟ بهانهگیرترند ولی وابستهتر... هرگز از تلخی چنین تصویری جان سالم بهدر نبردهام؛ کودکم پنجه میکشد به مغزم و دیوارههای قبلم…
دستهایم را خیلی وقتها حس نمیکنم...
گاهی زیر بالش جا میگذارمشان و مدتها بعد میفهمم که خواب رفتهاند...
من و بدنم داریم با هم زندگی میکنیم اما از هم چیز زیادی نمیدانیم، ما داریم با هم سرکار میرویم و با هم همهی ظرفهای شام را تا آخر میشوییم، اما تمام مدت ساکتیم... امروز نگاهت کردم... مثل وقتی …
کلیپسمو یکم جابهجا کردم تا شلتر بشه بعد دیدم مثل جای جوراب که روی ساق پا میخاره، جای کلیپسم روی پوست سرم خارید! دستزدم دیدم جاش رفته توو!
هربار میخارونمش غمم میگیره، اینکه تا حدِ آرومتر بستن کلیپسم بلد نیستم با خودم مهربونتر باشم غمانگیزه.