زرد

دود یک ماشین سنگین صورتم را خورد
بوق ممتد هم مرا بی‌چهره‌تر می‌کرد
در سرم تصویر تابستان تهران‌ام
تابش سردردِ زردِ زردِ زردِ زرد

بی‌هوا آمد زمانم را کلاغی برد
دیدمش... بالای تیر برق خشکیده!
ساعتِ خوابیده‌ی روی مچم خندید
مرغ شوم بر سر دیوار ترسیده

یاد محو خاطرات روزهای تلخ
چون مگس از توری سوراخ می‌آید
وقت رفتن راه را گم کرده، دیوانه
از خودش چندین درامِ تازه می‌زاید

[بیا زودتر این شعرو تمومش کنیم سرم داره میترکه]... فقط بی‌تو
این‌چنین افسرده و محزون و ویرانم
[حالم از هر چی وزن و کلمه‌س بهم می‌خوره]... اگر باشی
سایه‌ای در ظهر تابستان تهرانم

0

وای! چقدر عجیب!

موقع خوندنش یاد روزهام توی تهران افتادم، می‌خواستم بنویسم، آخرش تهران هم بود!

0
1 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول

پاسخ‌ها (1)

چاکرم آقا. امیدوارم خوشت اومده باشه❤️

0